حالم بده و دیگه از این بدتر نمیشه، شبها با گریه پلک میبندم و روزها دلم نمیخواد دوباره پلک باز کنم به روی این زندگی. یه سوال مدام توی ذهنم چرخ میخوره و چرخ میخوره. چرا؟ همین قدر کوتاه، همین قدر گنگ و همین قدر بی جواب.
شاید کم کم باید به حرفهای قدیمی ها ایمان بیارم، به اینکه قسمته منم این ه. یه قسمته نصف و نیمه، ی زندگی نصف و نیمه، خانواده نصف و نیمه، دوست داشتن های نصفه و نیمه، دوست داشته شدن های نصفه و نیمه و آخره کار عذاب کشیدن های کامل.
قسمته عجیبیه اما مادر بزرگ همیشه میگفت آدم باید ببینه قسمتش چیه، هرچی قسمت باشه همون میشه.
(آهای اونی که نوشتن قسمت دسته توه،لطفا کمی هم دوست داشته شدن های کامل قاطی ه قسمتت کن)
"من"
نیمه، ,های ,قدر ,همین ,قسمته ,دوست ,و نیمه، ,نصف و ,همین قدر ,داشته شدن ,نصفه و

درباره این سایت